خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
tanhaaa
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
برگهای سوخته شقایق
همنوایی با روایتی قفل شده
جستجوی شبانه
سجاده یاس
زندگی ارام
jok&khandeh
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
با یه شکلات شروع شد... من یه شکلات گذاشتم تو دستش..اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا گفتم... دوستی که تا نداره گفت تا مرگ؟ خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه...نه...نه...تا نداره گفت قبول...تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار اصلا براش یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تارو نمیفهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت یه شکلات...هروقت همدیگرو ویبینیم یه شکلات مال تو یک مال من باشه؟...گفتم باشه هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات میذاشت تو دست من باز همدیگرو نگا میکردیم یعنی اینکه دوستیم...دوست دوست من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاتم تو دهنمو تند تند میخوردم میگفت شکمو...تو دوست شکموی منی بعد شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمیخورد من همشو خورده بودم...گفتم اگه یه روز شکلاتتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم...میخوام نگهشون دارم تا وقتی که دوست هستیم منم شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه نه تا نداره دوستی که تا نداره یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست ساله شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه میخواد بره...بره اون دور دورا میگه میرم اما زود برمیگردم...من که میدونم میره و برنمیگرده یادش رفت شکلات به من بده...من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یکی هم گذاشتم کف اون دستش گفتم اخرین شکلات برای صندوق قشنگت یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هردوتارو خورد خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه؟؟؟
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم نمی بینی كه در بطن وجودش موجودی را به پرورش
می برد. من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم.
میگن دوستای خوب مثل خورشید پشت ابر میمونن...وقتی خورشيد پشت ابره باز اثارش هست...مثل نور...مثل گرما...دوستای خوب هم حتی اگه نباشن باز اثارشون تو زندگیت هست...باز ردپاشونو تو زندگیت میبینی...حس میکنی...
*من دوست خوبی نیستم
*دوستای خوب زیادی داشته و دارم
شهر رمضان الذی انزل فیه القران
رمضان ماه عشقه...ماه هزار تا برکتی که خدا میفرسته و فقط بنده های خاصش میتونن ببینن...خدایا کمکم کن تا یه کوچولو هم شده بنده ی خاصت بشم...این من عصیانزده...این مجنونت که می خواد فقط با شراب عشق تو مست بشه...دلم برای اونروزا که تا نیمه های شب باهات حرف میزدم تنگ شده...خدایا اون بنده ی پاکت کجا رفت...چرا اینقدر زود حاضر شد خودشو بفروشه...تازه بعدشم ادم نمیشه...این ماه مال بنده هاته...مارو دریاب...می خوام تو این ماه این بنده ی کوچیکت خود به جنون رسیده شو گم کنه...میدونم خسته ای...میدونم با خودت میگی...راستی چی میگی با خودت...؟
اخه قربونت برم...خودت بگو...من دیگه چی کار کنم که نکردم؟خسته شدم از این همه ویژه بودن...نخواستن که گناه نیست...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦ - tanhaaa
دو رکعت نماز صبح عشق می خوانم قربت الی قلبک . ************************ مرسی از دوست خوبم صدف
...الحمدلله برای آفرینش چشمانت !... الحمدلله به خاطر برق نگاهت !...الحمدلله به خاطر ...!...یا رحمان و یا رحیم !!...خودم را سپردم به تو.توی این همه دلرعشه !... اهدنا الصراط المستقیم ! صراطی از صراط تو مستقیم تر هست مگر ؟! ...پس اگر خدا بخواهد هدایت شده ام !!
صراط الذین ...!...آی سیب درشت !عطرآگین ترین نعمت خدا !! اگر تو با من باشی ، دیگر "مَدّ" هیچ "ضالین"ی به من نمی چسبد !
...قل هو الله احد !
بگو ! بگو ! بگو ... عشق یکی ست !
...الله الصمد !
بگو ! بگو ! بگو... عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیم!
...لم یلد و لم یولد!
بگو ! بگو ! بگو... عشق حاصل جمع من و تو نیست !عشق دریایی ست که من و تو تویش غرق می شویم !
...و لم یکن له کفوا احد !
و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاست ! قسم به خدای احد و واحد !
...الله اکبر !
خم می شوم زیر بار این همه حرف عاشقانه !... واژه ها معوج می شوند !... زیباترین جملات عقیم می مانند !!
سبحان الله ...چه آفتابی ! سبحان الله ....چه بارانی ! سبحان الله ...چه برفی ! ... فتبارک الله احسن الخالقین !!
تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد ...بلند می شوم : سمع الله لمن حمده !! ... از نا می روم ...به خاک می افتم !
سبحان الله ....سبحان الله ....سبحان الله !
...چشمانم خیس می شود !سجاده رنگ خون می گیرد ! چشمم سیاهی می رود ! می نشینم روی دو زانوی لرزانم !
شهادت می دهم که عشق خود خداست !
شهادت می دهم که خدا چیزی جز عشق نیست !
شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده عشق است !
شهادت می دهم که دارم شهید می شوم !
سلام بر دلم که دارد پرپر می زند !!
سلام بر همه آنها که عشق را رحمت خدا می دانند !
سلام بر گیسوان تو که بافته دستان خداست
کاش میشد فاصله ها رو برداشت...کاش بین ادما اینقدر فاصله نبود...کاش ادما میخواستن که این فاصله ها نباشه...کاش همه مثل هم بودن...نمیدونم حق دارم یا نه...
ولی من قسم خورده بودم...خدا کمکم کنننننننننن
پيام هاي ديگران () link جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - tanhaaa
سکوت...بلندتر از هر فریادیه...گویاتر ازهر سخنیه...و قشنگتر از هر کلام شاعرانه ای...با سکوت زیبایی کشف میشه و عشق متجلی...تو سکوت میتونه به عرش برسی یا به فرش ...
سکوت پر از ناگفته هاست به شرطی که گوشتو باز کنی و بخوای که بشنوی
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦ - tanhaaa
کلافگی...واژه ایه که این روزا بیشتر از همیشه حسش میکنم...اصلا تابستون خوبی نداشتم...خدا حرفمو باور نمیکنه...یا میخواد امتحانم کنه...اگه امتحان باشه که مشروط شدم...اونقدر دویدم که دیگه نمیتونم این راه باقی مونده رو راه برم...داره تاریخ واسم تکرار میشه...ولی من این تاریخو نمیخوام...حرف به حرفشو حفظم...من دیگه اون صبر قبلو ندارم...از سکوت متنفرم...از ادمی که منو نسبت به عالم و ادم بدبین کرده ... چرا پیداش نمیکنم...هرجا میرم نیست...انگار یه قطره اب شده رفته تو زمین...دارم تصمیمای خطرناکی میگیرم...خدایا نذار تا اونجا برسه که بخوام عملیشون کنم... عاشق دنیای بچه هاممممممممممممممممممممممم
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
بعضی وقتا صبر کردن بهترین کاره...عاقلانه ترین راه...ولی دل ادما هم یه ظرفیتی داره صبرشون یه اندازه ای داره...یعنی من میتونم؟نمیدونم....هیچی نمیدونم...خیلی وقته خودمو زدم به بی خیالی و سرمو کردم تو برف...به مس بودن رضایت دادم!ولی حالا بقیه نمیخوان رضایت بدن...
بعضی وقتا دوست دارم اندازه تموم عمری که از خدا گرفتم بخوابم...اندازه تموم صداهایی که شنیدم سکوت کنم...دلم واسه بچگیم تنگ شده...واسه مدرسه...واسه اون نیمکتی که یه فرشته به اسم الهه پشتش بود و خیلی زود خدا برد پیش باقی فرشته ها...خدایا چرا اینقدر زود بچگیم رو از گرفتی...من چه طور باز اون پاکی و سادگیمو پیدا کنم...

